شهیدی که حاج قاسم به خاطرش میدان را ترک کرد

خبرگزاری ایرنا :

به گزارش روز دوشنبه ایرنا،  ساعت یک و بیست دقیقه بامداد جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸ حاج قاسم سلیمانی، «سردار بزرگ و پرافتخار اسلام آسمانی شد و خون پاک او به دست شقی‌ترین آحاد بشر بر زمین ریخت»؛  این بخشی از پیام تسلیت رهبر انقلاب بعد از شهادت فرمانده افسانه‌ای جبهه مقاومت است که هنوز با گذشت دو سال از ترور سحرگاه سردار در فرودگاه بغداد باورپذیر نیست.

خبر شهادت قهرمان مبارزه با تروریسم همه معادلات را تغییر داد و منطقه غرب آسیا را برای همیشه برای رژیم‌تروریستی آمریکا ناامن کرد و حالا در دومین سالگرد شهادت مردی هستیم که در روز تشییع خود همه ایرانیان را با هر سلیقه سیاسی به خیابان‌ها کشاند تا یک تشییع تاریخی رقم بخورد؛ وداع با فرمانده‌ای نظامی که تاریخ هیچ‌گاه چنین محبوبیتی را سراغ نداشته و ندارد.

این روزها خیلی‌ها از گوشه و کنار ایران و دیگر کشورهای منطقه و حتی از کشورهای دوردست‌تر،  با نوشتن خاطرات و دلنوشته‌هایشان به مقام شامخ حاج قاسم و همرزمان شهیدش ادای احترام می‌کنند تا نشانی از قدرشناسی نسبت به مجاهدت‌های فرماندهان مقاومت در ایجاد امنیت و مبارزه با جریان ضد بشری تروریسم باشد و این نوشتارها، شاید مرهمی هم بر زخم‌هایی باشد که از فراق حاج قاسم و ابومهدی و صدها مدافع حرم و حریم ولایت به دل‌ها نشسته است.  

سردار شهید «محبعلی فارسی» از شهدای والامقام دیار سیستان و بلوچستان بود که در عملیات‌های مختلف جنگ از سال ۱۳۶۰ در کنار «حاج قاسم سلیمانی» و شهید «حاج قاسم میرحسینی» قائم مقام لشکر۴۱ ثارالله نقش بی‌بدیلی در عرصه دفاع مقدس ایفا کرد. آن شهید گرانقدر از سال ۱۳۶۴ به عنوان فرمانده گردان مستقل ۴۰۹ استان سیستان و بلوچستان منصوب شد و سخت‌ترین ماموریت‌ها بر دوش وی و نیروهای تحت‌امرش گذاشته می‌شد.

شهید فارسی در تاریخ ۳۱ تیر ماه ۱۳۶۷ در حالی که فرماندهی گردان ۴۰۵ لشکر ۴۱ ثارالله را برعهده داشت، در محور اهواز – خرمشهر با هوش و ذکاوت خویش درجریان عقب‌راندن نیروهای بعثی و جلوگیری از اسارت هزاران نفر و در حال دفاع جانانه در ایستگاه حسینیه، پس از ساعت‌ها مقاومت به اسارت دشمن بعثی درآمد و در دوران اسارت نیز در اردوگاه‌های ۱۷و ۱۸ تکریت، مدیریت و رهبری بچه‌های لشکر ۴۱ ثارالله را بر عهده داشت.

این جانباز و آزاده سرافراز، در آبان ماه سال ۶۹ به آغوش میهن اسلامی و خانواده و همرزمانش بازگشت ولی بعد از آن دوران سخت رنج‌ها و مشقات پس از اسارت وی به دلیل عوارض و جراحات شیمیایی از ناحیه ریه و کبد آغاز شد و سرانجام ظهر روز سه‌شنبه ۱۲ اردیبهشت‌ ماه ۹۶ به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

متن زیر که به مناسبت دومین سالگرد شهادت سردار دل‌ها در اختیار خبرگزاری ایرنا قرار گرفته، نوشتاری از حاجیه خانم قدسیه سرگزی همسر سردار شهید فارسی است که با ذکر خاطره‌ای از حضور حاج قاسم در مراسم تشییع پیکر همسر جانبازش در سال ۹۶، به  لحظه تلخ شنیدن خبر شهادت سردار سلیمانی پرداخته و نسخه‌ای از آن است:  

حاج قاسم عزیز ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۹۶ با شنیدن خبر شهادت حاج محب، خودش را از سوریه به زاهدان رساند. صبح زود بود که به محل اسکان ما آمد، نیم ساعتی کم‌وبیش با ما حرف زد و دلداری‌مان داد… تربت اصل کربلا و یک انگشتری تبرّک هم آورده بود که موقع تدفین داخل قبر حاج محب قرار بدهیم.

شهیدی که حاج قاسم به خاطرش میدان را ترک کرد

     انگشتر اهدایی حاج قاسم و تربت متبرک کربلا که در مزار حاج محب قرار گرفت

ساعت ۹ صبح مراسم تشییع شهید فارسی بود و حضور حاج قاسم در این مراسم غیرمنتظره؛ چون تدابیر امنیتی خاصی هم تدارک دیده نشده بود و خودشان هم موافق این جنس کارها نبودند. با همه خستگی راه، همه مراسم را تا آخرین لحظه متأثر و اشک ریزان حضور داشت. نگرانش شدم. به پسرانم پیام دادم الهی من پیشمرگ همه‌تان بشوم، از حاج قاسم جدا نشوید؛ کنارش باشید که زبانم لال اتفاقی نیفتد…

شهیدی که حاج قاسم به خاطرش میدان را ترک کرد

حاج قاسم از مصلای قدس زاهدان تا گلزار شهدا را پیاده طی کرد! آمده بود مراسم تدفین حاج محب را خودش انجام دهد.  اما حفظ جان حاج قاسم برای ما از همه‌چیز مهم تر بود. خصوصاً که مراسم تدفین حاج محب به صورت زنده و مستقیم از شبکه تلویزیونی استان پخش می‌شد و هر لحظه دلم شور می‌زد امکان دارد اتفاقی بیفتد. جلو رفتم و با اصرار و التماس از ایشان خواستیم که برگردند… اما آخرش هم حریف سردار نشدیم و او تا آخرین لحظه کنار ما ماند و در آخرین لحظه به نشانه وداع تابوت حاج محب را بوسید.

شهیدی که حاج قاسم به خاطرش میدان را ترک کرد

من همیشه خودم را مدیون این لطف و کَرم حاج قاسم می‌دیدم و حتی بارها سر مزار حاج محب با او درددل ‌می‌کردم و می‌پرسیدم «محب جان! چطور باید این محبت سردار را جبران کنیم؟»

دی ماه ۹۸ بدون برنامه قبلی، به اصرار برخی دوستان عزیز به عتبات عالیات در عراق مُشرّف شدم و ما تنها زُوار غیر عراقی در نجف و کربلا بودیم. ۱۳ دی، درست در لحظه شهادت حاج قاسم عزیز، در حرم مطهر امام حسین (ع) بودیم و بعد از نماز صبح، تنها سینه زنان و عزاداران ایرانی در حرم و بین الحرمین…

از لحظه شنیدن خبر شهادت حاج قاسم نمی‌دانستیم چه کنیم؟ دائم دعا می‌کردیم خبر دروغ باشد. حس یتیمی بدی داشتیم و بغض گلویمان را گرفته بود. بعضی‌هایمان بُهت زده بودیم و فقط اشک می‌ریختیم. حالا دیگر فضا کاملاً عوض شده بود؛ ما را با انگشت به همدیگر نشان می‌دادند و می‌گفتند ایرانی، ایرانی. یک لحظه در بین الحرمین صحنه عاشورا در مقابلم مجسم شده بود. هر کدام به سمتی می‌دویدیم تا شاید در آن لحظه سرگردانی و حیرانی کمی آرامش پیدا کنیم: یکی سمت تل زینبیه می‌رفت، یکی به طرف حرم قمر بنی هاشم و گویی واقعه کربلا تکرار شده است…

ناچار آمدیم محل اقامت‌مان تا از صحت و سقم واقعه خبردار شویم. ساعت حدود ۷ صبح بود که یکی از عزیزان لشکر ۴۱ به گوشی‌ام زنگ زد و خبر را تأیید کرد. همسفرانم منتظر بودند که بگویم خبر دروغ بوده اما وقتی گفتم خبر درسته، حاج قاسم شهید شده، انگار دنیا روی سرمان هوار شده است؛ هر کسی یک‌جور عزاداری می‌کرد. یکی بر سر می‌زد، یکی بر سینه، یکی ضجه می‌زد، یکی از حال رفت.

آن لحظه یاد اهل بیت امام حسین (ع) افتادم که زمزمه می‌کردند «خوش داشتند حرمت مهمان کربلا» و «ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد»…

دیگر آرام و قرار نداشتیم و همه فکرمان به حاج قاسم بود. دلشکسته به حرم امام حسین (ع) رفتیم و بعد از اقامه نماز ظهر، در حرم سینه زنی و عزاداری کردیم. یکی از سرداران عزیز که همراهمان بود، مدام سفارش می‌کرد که احتیاط کنیم و مراقب خودمان باشیم.   حالا فضا کاملاً سیاسی و امنیتی شده بود و باید کربلا را ترک می‌کردیم. دلمان می‌خواست برای تشییع پیکر حاج قاسم در کربلا بمانیم اما گفتند صلاح نیست. با اسکورت بسیار شدید، شبانه راهی نجف شدیم. تماس گرفته بودند که اگر مشکل داریم برایمان حل کنند.

غریب و سوگوار به فرودگاه امام تهران رسیدیم. هم ما هم استقبال کنندگان همه گریان و عزادار بودیم، پسرِ بزرگم زنگ زد و گفت منتظر بمانم که شما بیایید یا ما با آقایان بروم منزل حاج قاسم و پورجعفری. گفتم از آنها کسب تکلیف کنید. خیلی لطف داشتند. گفته بودند ما منتظر می شویم مادر بیاید. من آمدم و سریع تجدید وضو کردم و راه افتادیم. قرار ما منزل شهید پورجعفری بود. و چه غوغایی در کوچه و محل بود. مردم ساعت‌ها در صف ایستاده بودند برای تسلیت. اما ما از در پارکینگ رفتیم و در صف نماندیم. در آغوش  هم گریه می‌کردیم که گفتند آقای قالیباف و … می آیند. آمدند و تسلیت گفتند. تا آنها رفتند، نماز ظهر شد. نماز خواندیم. میل به غذا نداشتیم. چیزی از گلویمان پایین نمی‌رفت. پسرم پیام داد آماده باشید می‌خواهیم برویم منزل حاج قاسم…

منزل حاج قاسم با کمی فاصله از ما، محشر کبرایی برپا بود. انگار همه مردم شهر آنجا تجمع کرده بودند. ما را از لابلای مردم عبور دادند داخل حیاط به صف ایستادیم. خانه گنجایش آن‌همه جمعیت را نداشت. هر بار ۲۰ – ۳۰ نفر می‌رفتند داخل، تسلیت می‌گفتند و سرسلامتی می‌دادند و باید سریع می‌آمدند بیرون که بقیه هم با خانواده حاج قاسم دیدار کنند. چه روزی و چه دیداری! همه می‌باریدند و می‌سوختند. خانواده حاج قاسم دیگر نای ایستادن نداشتند، در یک لحظه از فشار جمعیت متوجه شدم اتاق پر شده. شانه به شانه‌ام خانم دکتر وحید دستجردی را دیدم. گریان به هم تسلیت گفتیم.  شانه‌ام را بوسید و برایم دعا کرد. رو به‌رویم خانم حاج قاسم و دردانه اش زینب خانم،  و فاطمه و نرجس عزیزش بودند. یکی بلند می‌گفت لطفاً رو بوسی نکنید؛ این بندگان خدا هلاک شدند. راست می‌گفت؛ واقعاً خانواده حاجی نا نداشتند. هم از سنگینی بار گران فراق، هم از هجوم جمعیت دلداده به حاج قاسم.  دست‌های حاج خانم را در دست گرفتم، به همدیگر نگاه کردیم و اشک ریختیم. برای دخترها هم همین‌طور. داغمان بزرگتر از آن بود که بر زبان بیاوریم.

یکی از آخر اتاق بلند گفت من مادربزرگ آن کودکی هستم که سر نماز به حاج قاسم گل داد. حاجی به بچه‌ام قول داده به خانه‌مان می‌آید. حالا ما چه کنیم؟ زینب صدایش به شدت گرفته بود ولی با این حال صدایش را کشید و گفت خودم نوکرشم. خودم میام به دیدنش…

عزیزانی که پذیرای مهمانان خانواده حاج قاسم بودند، مدام تذکر می دادند که شما بروید تا گروه دیگری بیایند. ضمن اینکه در اتاق مجاور هم خبرنگارها تجمع کرده بودند و باید زینب خانم با آنها مصاحبه می‌کرد. از آن طرف هم آقایان گفتند که تسلیت‌شان را داده‌اند و راهی شده‌اند. آمدیم بیرون، با وجود این همه جمعیت اما جای خالی حاج قاسم بند دلمان را پاره می‌کرد. بیرون حیاط با خانم دکتر وحید دستجردی و… خداحافظی کردیم. رسیدیم خانه. اذان مغرب شده بود. غمی جانکاه در دلمان بود؛ و بغضی که گلویمان را سخت می‌فشرد… غروب را با تمام وجود احساس می‌کردم و غربت را…

شهیدی که حاج قاسم به خاطرش میدان را ترک کرد

همسر شهید فارسی: حاج قاسم درخواست کرد عکس بگیریم، گفتم شما بایستید من عکس می‌گیرم، گفت که تنهایی عکس نمی‌گیرم شما هم بایستید و این عکس به یادگار ماند

https://dailybulletin.ir/04/01/2022/%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d8%ac-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%b4-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%aa%d8%b1%da%a9/